+ ساده با تو حرف می زنم
من دلم گرفته
هر چه می روم نمی رسم.....رد پای دوست/کوچه باغ عشق/ سایبان زندگی کجاست؟؟؟
حوصله خوندن آرشیومو ندارم ولی می دونم یه بار دیگه این شعر رو توو یه پست جداگانه نوشتم. خب دلم گرفته بود دوباره خواستم بنویسمش. اشکالی داره؟
اینجوریست دیگر. بعضی وقتا دغدغه های آدم تا حد بسسییاار پایینی تنزل پیدا می کند و دوست داری بی بهانه ناراحت باشی!
ساده با تو حرف می زنم....این پرنده ای که من کشیده ام چرا نمی پرد؟ این ستاره سرد و کاغذیسست/ این درخت بی بهار مانده است ...
+ اینجا چراغی روشن است
امروز تقریبا یه روز نیم تعطیل هست در شرکت ما و من اومدم سرکار تا کارهای باقی مونده رو انجام بدم.
توو این یک ماه شدم کوله باری از تجربه. لحظه های تلخ و شیرین زیاد بود. از داد و بیداد های آقایون رئیس و توقعات بیجا بگیر تا تولد بازی و ناهار بیرون رفتن با بازرسای مربوطه و خنده و شادی های گاه و بیگاه.
اگر بخوام برآیند گیری مناسبی داشته باشم با تموم اوقات تلخی هایی که توو این مدت وجود داشته برآیند شدیدا روی محور مثبت هاست!!
دلیلش هم اینه که حداقل یاد گرفتم مثل آدمای بد نباشم! در کلاسای NLP یه مبحثی وجود داشت که شرح می کرد کلا انسان هایی که باهاشون در ارتباطید به دو دسته تقسیم می شوند:
1. آموزگارانی منعطف (که شما در برخورد با اون ها هیچ مشکلی ندارین)
2. آموزگارانی سخت گیر (یعنی آدم هایی که شما نمی تونید رفتارهای اونا رو تحمل کنید)
خب حالا چرا بهش میگن آموزگار؟! چون هر آدمی که در زندگی شما ظاهر میشه یه حس خوب یا بد رو به شما میده. قاعدتا حس بد از رفتار بد اون ناشی میشه. پس شما اگه می خواین بقیه حس بد به شما نداشته باشه باید درس بگیرین که اون رفتار بد رو هیچ وقت تکرار نکنین!!
امیدوارم از درس امروز لذت برده باشین
+ سردرگمی
یک سندرومی در من وجود داره به نام سندرم قبل از تولد!! یعنی اینکه همیشه توو حول و حوش تولدم مجموعه ای از اتفاقات می افته که منو نگران می کنه. (البته لازم به ذکره که به قول استادمون نباید بگم همیشه!! هر وقت در مورد یه موضوعی قطعیت میدید که همیشه !!فوری از خودتون بپرسید یعنی چند بار؟ یعنی واقعا چند بار این اتفاقات افتاده؟ و من الان که خوب فکر می کنم می بینم 4،5 بار بیشتر اینطوری نشده ولی ما همیشه عادت داریم موارد دوست نداشتنی را تعمیم بدیم)
خب داشتم می گفتم که یکسری اتفاقات باعث شد من نگران باشم . بعد دوباره یاد جمله ی دبی فورد افتادم: همه ی ما قطعه ای از پازل هستی هستیم! دنیا بدون ما چیزی کم داشت. هر یک از ما برای انجام رسالتی به این دنیا اومدیم!
خب دقیقا به همین دلایل که گفتم من هم می خوام از خودم تشکر کنم! اول از همه مرسی از خدا که به من اجازه داد زندگی زمینی رو تجربه کنم و فرصت این رو داد تا فکر کنم و ببینم برای چه رسالتی به این دنیا اومدم! (دیگه بقیش دست خودمه نه خدا). بعد مرسی از خودم که قطعه ای از پازل هستی هستم و اگر من به دنیا نیومده بودم الان یه تکه از این پازل بزرگ بی قطعه می موند و در نتیجه از ریخت می افتاد!!
و اما در مورد رسالت: من این چند روز خییللیی فکر کردم. و به نتایج ناراحت کننده ای رسیدم. اینکه من دلم می خواست هر چیزی بشم الا اینکه الان هستم!! (منظور از نظر شغلیه) مثلا من همیشه عاشق پزشکی بودم. دوست داشتم کلاس آواز برم. می خواستم کریتوگرافر رقص بشم!! یکی از اهدافم این بود که یه رستوران کوچیک بزنم و خودم طراحیش کنم و خودم هم از اون غذاهای من درآوردی بپزم و بدم به خورد مردم و .....
اممااااا.... هیچ کدوم از اینا نشدم. مطمئنا رسالت من این نیست که بشینم توو یه شرکت و یه مشت گزارش سمبل شده رو تهیه کنم. دوست دارم یه مدت بیشتر در مورد این موضوع فکر کنم.
یاد خیریه بهنام دهش پور می افتم. اینکه یه خانواده ی میلیاردر که اتفاقا پدر خانواده هم متخصص بوده فرزند خودشون رو در 20 سالگی به خاطر یه بیماریه صعب العلاج از دست می دن. یعنی اون همه پول و دانش پزشکی نتونست جلوی مرگ یه جوون رو بگیره . ولی در عوض الان خیریه ای که به نام پسرشون دارن دست کم 6000 بیمار سرطانی رو پوشش میده. مطمئنا رسالت بهنام که فقط 20 سال زندگی کرده خییییلییی خییلییی بیشتر از خیلی آدمای دیگه بوده با کلی سن.
+ از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت
جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.
دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...
جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم
+ کارمند می شوییییییم
من کتاب خسی در میقات رو خییلی دوست دارم. یه جمله توش هست که به نظرم خیلی قشنگ میومد:
"تمام غبن این سال های بی نمازی از دست دادن نماز صبحش بود. پیش از سحر که برخیزی انگار پیش از خلقت برخواسته ای"
خب می خواستم بر وزن این منم یه جمله بگم:
"تمام غبن این روزهای بیکاری از دست دادن همون صبحش بود! بقیشم هر چی جلال آل احمد گفت همونه
" . مخصوصا امروز که یه بارون خوشگل هم اول صبح میومد و کلللی حظ؟ حذ؟ حز؟؟؟ بردیم
امروز روز دوم کاریم بود. اینقدر از این اتفاق خوشحال بودم که حد نداشت. خیلی زحمت کشیده بودم تا یه کار خوب پیدا کنم واسه همین به دست آوردنش برام ارزشمنده. حقوقش هم بسییییاااار پایینه ولی هر طور که حساب می کنم مزایاش برای من صدبرابر معایبش هست. حداقلش اینه که میشه یه تجربه کاری خوب و بعد به راحتی میتونم یه کار خوب تر رو جایگزینش کنم.
اماااا...... قبل از شروع کارم خواهرم اندکی مرا نصیحت کرد
و گفت که احتمالا جو کاری طوری نیست که آدم خوشش بیاد. حقیقتش اصلا حرفشو جدی نگرفتم. اصلا فکر نمی کردم در دومین روز کاریم به این نتیجه برسم. یعنی یه آدم چقددددددر می تونه خاله زنک و حسود باشه!!!!
متاسفانه باید بگم 4و5 نفر در محل کار ماا هستن که مدااام در حال غر زدنن. امروز پیش خودم گفتم اینا حتما خیلی راحت کار گیرشون اومده که اینقدر به زمین و زمان گیر میدن وگرنه الان مثل من خوشحال بودن. و البته ترکش متلک هاشون هم دامن منو گرفت ولی من به جایی که ناراحت بشم دلم براشون سوخت. اینو از ته دل میگم!!! یه آدم چقددر می تونه بدبخت باشه که 8 ساعته کارش رو برای خودش کوفت کنه؟ اونایی که میرن سرکار چه بخوان چه نخوان نصف زندگیشون در محیط کارشون میگذره. حالا تصور کنید خودت نصف زندگی رو برای خودت جهنم کنی. (اونم با یه مشت حرفای خاله زنکی) خب این کار فقط از یه آدم احمق برمیاد نه؟
می خوام از فردا یه mp3 با خودم ببرم تا به جای شنیدن حرفای صد من یه غاز از موسیقی لذت ببرم
یه لیوان خییلی خوشگلم خریدم که مخصوص اونجا باشه. وااای اگه بدونین لحظه ای که چایی میارن چه لذذذذذتی داره
مخصوصا اون لحظه ای که کمد رو باز می کنی و از تووش شکلات درمیاری تا با چاییت بخوری
+ گزارش یک کنسرت

جای همگی خالی ما دیشب کنسرت خواجه امیری رفته بودیم. بسی لذت بردیم و دست زدیم و جیغ زدیم تا جایی که الان دستانمان پینه بسته و صدامان سخت گرفته!!!
حالا ما باز خیر سرمون جوونیم ولی آدم یه چیزایی میبینه شاخ درمیاره. یه خانمی جلوی ما نشسته بود تقریبا 60 سالش بود از اول تا آخر کنسرت دستای این توو هوا بود داشت واسه احسان (پسر خاله میشویم
) دست تکون میداد!!!! آخه بگو زن حسابی توو اون شلوغی کی تو رو میبینه؟!!!!
حالا این به کنار. من موندم اون دخترایی که پامیشدن از اون سر سالن راه می افتادن واسه احسان!! گل می بردن با خودشون چی فکر می کردن؟؟؟!!! آخه حالا گیرم وسط خوندن اون تو رو 3 ثانیه دید... استغفرالله اصن ولش کن
یه دختری هم گیر داده بود به این مامور سالن که آقا من چه طوری می تونم برم با خواجه امیری عکس بگیرم؟!!!!!
چه میدونم بابا هر که واسه خودش دلی داره خب!
پیشنهاد: اگر به هر دلیلی به سالن همایش های برج میلاد رفتین رستوران K1 رو از دست ندید
+ ملوووووودی ی ی ی
خب فکر کنم این آهنگ دیگه خیلی قدیمی و تکراری شده ولی من از همون لحظه اول عاشقش شدم
(همون عشق در نگاه اول که میگن اینه
)
برای منی که ادعام میشه از این جور آهنگای بی سر و ته خوشم نمیاد خودش یک تحول محسوب میشه!!! صد نفر آدم با ملیت ها و قومیت های مختلف فقط میان داد میزنن ملووووودیییییی و این سرشار از انرژیه!
حالا از این بدتر اون آهنگ تتلو!!! میگه: یادته روز اول لپت گل انداخته بود/پریدن با منه خوش تیپ چه بهت ساخته بود!!!!!!!!!!
یعنی من رسما یه ربع بیهوش شدم بعد از دیدن این آهنگ از شدت خنده.
خداییش دیوونگی هم عالمی داره!! ( البته قطعا از دیدگاه سازندگان این آثار ما دیوانه ایم که کاملا نظرشون محترمه!)
+ نامه ای به کودک درونم!
نگار عزیزم! تو سزاوار عشق، احترام و بالندگی هستی. من واقعا متاسفم که در بعضی از لحظات زندگی احساس بی ارزش بودن رو به تو دادم. خواهش می کنم که من رو ببخشی و بدون که بهترین ها در انتظار توست
+ Revolutionary Road
- فرانک یه فکر عالی دارم. کل روز در موردش فکر کردم!
- عزیزم در مورد چیه؟
- میدونی چقدر پول پس انداز کردیم؟ اونقدر هست که 6ماه نخوای کار کنی.
- عزیزم در مورد چی داری صحبت می کنی؟
- پاریس!!!!
- چی؟
_ همیشه می گفتی اونجا تنها جایی هست که دلت میخواد برگردی همونجا. تنها جائیکه ارزش زندگی رو داره. پس چرا نریم اونجا؟
.
.
(بعد از کلی مسخره کردن توسط شوهر)
- تو متوجه نیستی. این یه ایده کامله. تو کاری رو انجام میدی که 7 سال پیش میخواستی انجام بدی. برای اولین بار توو عمرت فرصت داری تا اون کاری رو که واقعا دوست داری انجام بدی.
- عزیزم این واقع بینانه نیست!!!!!!!!!!
نه!! این (منظورش زندگی هست که الان دارند) چیزیه که غیر واقعیه.!!. این غیر واقعیه که یه مرد با یه کله پر از ایده توو این همه سال کاری رو انجام بده که دوست نداره و برگرده به خونه ای که دوستش نداره. با زنی که اون هم این چیز ها رو دوست نداره!!
می خوای قسمت بدترش رو بدونی:
همه چیز که ما داریم بر اساس این هست که ما... خاص هستیم و از همه بهتریم. اما اینطوری نیست. ما هم مثل بقیه ایم. یه نگاهی به خودمون بنداز. واسه خودمون یه توهم مضحک درست کردیم. این ایده که از زندگی کناره بگیریم. از صبح تا شب کار کنیم. یه جا ساکن بشیم و بعد بچه دار بشیم!!
روزی که تو رو شناختم کاری نبود که نتونی از پسش بر بیای. این شانس هر دومونه!!!
-------------------------------------------------------------
عاشق این قسمت فیلمم. شاید 20 بار تا حالا این تیکه رو دیدم. پر از انرژی هست. یه تلنگر حسابی به آدم میزنه که آیا واقعا ما اون چیزی که می خواستیم شدیم؟ یا نیاز به یه تغییر درست حسابی داریم.
+ طرحی نو در اندازیم
یك جا هست كه باید در بری. یه جا هم هست كه باید وایسی. اما خدا نكنه جای این دو تا با هم عوض بشه كه دیگه تا آخر عمر بدهكار خودتی...
می دونی دنیایی که تووش زندگی می کنیم خیییللللییییی ظالمانست. اصلا هیچ چیزی بر اساس عدالت در اون دیده نمی شه. دنیاییه که هر روز دو سوم حیوانات برای اینکه بتونن زنده بمونن باید یه هم نوع خودشون رو بخورند!!
می دونی دلم چی می خواد؟ یه آدم بزرگ که تمام کتاب های فلسفه رو قورت داده باشه بعد بیاد بگه آره بابا این دو تا خطی که درباره فلسفه ملاصدرا خوندی درسته!! آره بابا "عالم ذر" و "برزخ" همش درسته. این دنیا رو واسه این گذاشتن تا هر غلطی توو عالم ذر کردی رو جبران کنی. چند سال بعدش هم می ری پیش همه ی اون عزیزایی که از دست دادی.
+ این کودک پر دردسر درون ما
خب از اون جایی که زکات علم انتشار اون هست!! من هم تصمیم گرفتم یه سری مطالب رو که تازه یاد گرفتم منتشر کنم !!!!
ما اخیرا یه کلاسی می ریم نمی شه گفت که NLP هست ولی یه جورایی می خواد گام به گام این کودک بی تربیت درون رو تربیت کنه. اساس این کلاس هم براین بود که همه ی خوشبختی ها و بدبختی هایی که داریم به خاطر این کودک درون است. یعنی ما یه چیزی رو بهش قبولوندیم بنابراین بر اساس باورهایی که در درونمون شکل گرفته اتفاقات زیادی در زندگیمون رقم می خوره.
اولین بحث پاکسازی شناخت نیمه تاریک خود است. این بحث خیییللیییی زیاده و خدا وکیلی من اصلا حوصله توضیحشو ندارم
(حال می کنین با این زکات پرداخت کردنم؟
) فقط به طور کلی بگم که ما یک سری چیزها رو که فکر می کردیم بده یا بهمون گفتن که بده در نیمه تاریک وجود خودمون پنهان کردیم. و نمی تونیم بپذیریم که اوون صفت در ما هم وجود داره. ولی این رو بدونین که انسان تنها صفتی رو که خودش داره می تونه به دیگران فرافکنی بکنه. مثلا اگه بگی فلانی خیییلیی احمقه یعنی مطمئن باش که خودت هم این صفت احمق بودن رو داری وگرنه نمی تونستی اون رو در دیگران تشخیص بدی. و اگر منکر وجود این صفت در درون خودت بشی یعنی سال های خیلی دور اون رو در نیمه تاریک وجودت پنهان کردی. کلا به نظر من وقتی آدم با این دید به زندگی نگاه کنه خیلی چیزا براش راحت تر می شه مثلا من حتی دیگه از احمدی نژاد هم بدم نمیاد
چون هر چی بخوام بهش بگم یعنی خودمم
(من خیلیی کلی گفتم امیدوارم فهمیده باشین منظورم چی بود. اگر هم نفهمیدین بگین تا یک پست در این زمینه بذارم)
خب این قسمت کلاس رو من خیلی بدم میومد چون سخته که آدم بپذیره که خودش هم چه موجود مزخرفی هست
ولی بهترین قسمت کلاس این بود که ما باید بگردیم و تمام صفاتی رو که داریم یا به دیگران نسبت می دیم پیدا کنیم و برای اون یک اسم بگذاریم و بعد بنویسیم که اون صفت دلش چی می خواد. اینطوری باعث می شه که زودتر بتونیم با صفاتمون کنار بیایم. خب من چندتا شخصیت که در خودم پیدا کردم و فوق العاده دوست دارمشون!! رو اینجا می نویسم تا منظورم رو بهتر متوجه بشین:
من یک شخصیت شلمان (همون لاک پشت تنبله) در وجودم نهفته هست که دلش می خواد همش بخوابه و کارای مهم رو انجام نده!!!!
هم چنین یک شخصیت اسکارلت (همون که در بر باد رفته بود) که دلش می خواد فردا در مورد مشکلاتش فکر کنه!!! یادتونه اسکارلت رو؟ مثلا شوهرش مرده بود بعد می گفت فردا در موردش فکر می کنم
واااای ی ی من عاشق این شخصیت اسکارلتم شدم ولی باید سعی کنم باهاش کنار بیام چون تقریبا همون شلمانه!!
یک شخصیت پینوکیو هم دارم که دلش می خواد همش گول بخوره و هر چی بهش می گن عین این خنگا باور کنه
یک شخصیت می تراود مهتاب هم در وجودم هست که دلش می خواد ادای این آدم شاعرا رو در بیاره که خیلی توو حس می رن و حرفای قشنگ می زنن
.......
من تا حالا بیشتر از 40 تا صفت در خودم پیدا کردم که باید روشون کار کنم. در کل رفتن در این جور کلاسا حداقل یه خودشناسی مختصر به ادم میده. به قول دکتر هلاکویی بشر توو این چند هزار سال سر از هر علمی درآورده، سعی کرده هر چیزی رو بشناسه، اتم رو شکافته تا ببینه چی تووشه ولی هیچ وقت سعی نکرده خودش رو بشناسه!!
پی نوشت: خوشحال می شم اگر شما هم صفات من رو به من یادآوری کنید. باور کنین هرچقدر هم که بد باشن ازتون ناراحت که نمی شم هیچ کلی هم ممنون می شم از اینکه من رو یه مرحله به جلو هل می دین
ما یک فامیل داریم که بسیییییییییاااااااار عزیز و دوست داشتنی می باشد. این فامیل ما یک شوهر دارد که اون هم بسییار آدم محترمیه و البته یکی از عجایب روزگار!!! عجایب از این نظر که ایشون در یک خانواده کاملا طاغوتی بزرگ شده و بعد برای تحصیل فرانسه رفته و بعد از 21 سال زندگی در اونجا به طرز عجیب غریبی تحول فکری پیدا کرده و برگشته.
............
این فامیل بسیار عزیز ما (که به نظر من خیلی آدم موفق و پر جنب و جوشی هست) هفته پیش با ما صحبت کرد که یعنی چیییی جوونای الان اینقد تنبل و به دردنخور شدن. تا انرژی دارین استفاده کنین و از این حرفا..... بعد در راستای استفاده کردن از نیروی جوانی گفت بیاین یه زبان جدید یاد بگیریم. بعد قرار شد هفته ای دو روز بریم منزل اون ها و همسرشون که 21 سال فرانسه زندگی کرده به ماا فرانسوی یاد بدن
.........................
خب از اون جایی که این کلاس مفت و مجانی برگزار می شه و تازه کلی هم تنقلات و کافی میکس و هات چاکلت و .... میل می فرماییم پس باید از خدامونم باشه. ولی ماجرا به همین جا ختم نشد. معلممون (همون همسر متحول شده در خارج!!!!!) ازمون قول گرفته که به ازای هر 1 ساعت درسی که بهمون می ده یه مطلب در حد 2 صفحه کتاب رو برامون می خونه و ماا باید گوش بدیم. اگه فکر می کنید همین جوری از کتابای عادی می خونه سخت در اشتباهین! مثلا کتاب حتما باید مربوط به مصباح یزدی باشه و همچنین روزنامه پرتو (که اگه یه بار این روزنامه رو خونده باشین می فهمین چییی می گم!! صد رحمت به کیهان!!!!)
خب البته ما هم یه حساب کردیم دیدیم بیرون جلسه ای 30 تومن حساب می کنه تازه بدون تنقلات و پذیرایی واسه همین زیر بار همچین کاری رفتیم
حالا ایشالا دو ماه دیگه میام از تحولات فکریم براتون می نویسم
نتیجه گیری: مهم نیست جریان فکریت چی باشه. مهم اینه که واسه اون چیزی که فکر می کنی درسته، واقعا تلاش کنی. خدا وکیلی چند نفر از ما همچین کاری رو می کردیم؟ مثلا چند نفر از ما حاضریم به یه نفر خصوصی درس بدیم بعد بهش بگیم ما هیچ پولی نمی خوایم فقط 10 دقیقه به این مطلب فکر کن؟ اصلا ما ها تا حالا چه قدر برای انتشار طرز تفکرمون تلاش کردیم؟ چیزی که من در جامعه می بینم اینه که شدیم یه آدم حق به جانبه پر مدعا و توو خالی که فقط بلده بگه از حالا به بعد فلان فیلم رو تحریم می کنم ! به فلان بازیگر بد و بیراه می گم و از این جور حرفای صد من یه غاز...
+ بهار بهار چه اسم آشنایی
خدایا! به نام نامی تو، گذشته را به دور می اندازم و در اکنون شگفت انگیز زندگی می کنم.آنجا که هر روز، شادمانیهایی شگفت انگیز و دور از انتظار در بر دارد!
حول حالنا الی احسن الحال
حول حالنا الی احسن الحال
حول حالنا الی احسن الحال
.
.
.
حول حالنا الی احسن الحال
+ دردسر های fan بودن
آقای پرسپولیس، یعنی نمی شد تو امشب اینقدر مفتضحانه نبازی؟؟؟؟؟ یعنی اصلا یه دقیقه هم فکر نکردی ممکنه یه نفر یه گوشه ی دنیا امروز کلی حالش گرفته باشه و تنها دلخوشیش این باشه که شب بیاد فوتبال ببینه؟؟ واقعا که خیلی وقت نشناسی با این باختنت
------------------------------
پی نوشت نه چندان بی ربط:
چند وقت پیش یکی از دوستام علی دایی رو در دبی دیده بود بهش گفته بود من یه دوستی دارم خیلی تو رو دوست داره(یعنی من!!) همین اتفاق چند وقت قبلش در ترکیه نیز افتاده بود!! خلاصه اینکه تا حالا یه 60 باری دوستان و فامیل و رفقا علی دایی رو در جاهای مختلف دیدن و بهش گفتن یکی خیلی دوستت داره
!!!
خب حالا ربطش به این ماجرا چی بود؟! این بود که دیدم چند شب پیش علی دایی داشت مصاحبه می کرد می گفت: من اراده کنم 1میلیون آدم میارم توو استادیوم که همشون عاشق منن!!!! خواستم بگم نگووووو برادر جان نگووووووو!!
اگه می بینی هر کی بهت میرسه میگه یکی از دوستام تو رو خیلییی دوست داره اونا همه منم!!!
یعنی تا حالا 60 نفر اینو بهت گفتن ولی خودت نمی دونستی که منظور همشون فقط یکی بوده و اونم من بودم
تازه همین یه دونه هوادار - که من باشم- دختر هست و اصلا اجازه نمیدن بیاداستادیوم که
البته ناگفته نماند که من به شخصه خیییلییی تلاش کردم جلوی منتقدات بایستم . اصلا بعضی جاها منطق و اینجور حرفا هم حالیم نبوده ها!! ولی خب خداییش این چه ترکیبی بود واسه بازیه امشب گذاشتی؟؟؟؟؟ خب آخه من الان چی دارم در طرفداری از تو بگم خب؟؟؟؟
با تمام این حرفها اول بشی آخر بشی دوستت داریم
خب حتما تا حالا هممون راجع به قوانین توانگری و حالت آلفا و ... چیزایی شنیدیم. خیلی ها سعی کردن به طور جدی در زندگیشون این قوانین رو به کار ببرن خیلی ها هم مثل من شاید هنوز برای مطالعه و پیدا کردن دلیل علمی این چیزا فرصت کافی نداشتن. خب من خیلی اتفاقی یکی دو ماه پیش از این مطالب به دستم رسید و خوندم (البته واقعا مطالبی که این دفعه خوندم خیلی علمی تر و تخصصی تر از قبل بود. وگرنه من هم چنان برموضع خود پا فشاری می کنم که مستند راز بیشتر جنبه تجاری داشته تا اگاه سازی).
نتیجه اینکه بعد از خوندن اون مطالب خییییلللیییی خییییلییییی به شوخی گفتم : من به زودی از راهی باور نکردنی، در جهت خیر و صلاح همگان پول دار می شم (نا گفته نماند که الان بزرگ ترین دغدغه زندگی من پیدا کردن یه کار پردرآمده. اون موقع هم این دعا رو کردم به خیال خودم گفتم الان از طریق قوانین توانگری!! و بر طبق اصول سیستم آرزوها!! یه شغل خوب پیدا می کنم تا این آرزوها تحقق پیدا کنه.
سرتون رو درد نیارم! چند روز پیش یکی از بچه های امیرکبیر زنگ زد گفت نگار من رفتم قسمت مالی دیدم اسم تو رو هم زده بودن یعنی پولت اماده شده برو بگیر
من هم همین طوری هاج و واج آقا کدوم پول رو می گی؟!!! گفت حق التالیف مقاله ای که چاپ کردی دیگه. هر کی مقاله ISI چاپ کنه دانشگاه بهش پول می ده. خلاصه اینکه دیروز رفتیم 420 هزار تومان بسیار شیرین از دانشگاه گرفتیم. آآآی ی ی چسبیییییییییید
دروغ چرا؟! به خدا من حاضر بودم یه پولی هم بدم تا مقالم چاپ شه
تازه از اینا گذشته آخه این ژورنال مفنگی که ارزش 400 تومن نداره. 100 تومن هم می دادن من راضی بودم
نتیجه گیری:
ببینید دوستان هیچ وقت واسه خدا تعیین تکلیف نکنید که از چه راهی می خواین به خواستتون برسین. اصلا خودش اینقدر اجی مجی لاترجی های قشنگی بلده که همین جوری آخرش هاج و واج می مونین
(نه که بگم الان تمام مشکلات مالی من حل شد. ولی همین که از راه قوانین توانگری برای من بدست اومد ارزشش از چندین میلیون پول هم برام بیشتره)
دوم اینکه، آقا جان بیفتین در کار مقاله نویسی!! تازه اگه موضوعتون نانو باشه 700 تومن دیگه هم علاوه بر این بهتون می دن. به خدا اگه من می دونستم توو این کار پول هست کار و زندگیمو ول می کردم فقط مقاله می نوشتم به زور هم به ساختار نانو می رسوندمش
خب از اون جایی که ما بسییاااار ندید بدید هستیم، کلی برای این پول برنامه داریم از کلاس رقص و ورزش و NLP بگیر تا بردن خانم مامان به رستوران گردان برج میلاد و ...!! البته نا گفته پیداست اجرای تمام این برنامه ها منوط به چاپ شدن حداقل 4 تا مقاله دیگست
+ آرزوها!!
دوست بسیار عزیزی از یه شهر دور دیروز Sms زد و گفت: "داری آقای دارسی رو می بینی؟"
-----------------------------------------
من هرچه فکر می کنم می بینم همان آدمی هستم که 10 سال پیش بودم با همان رویاها و همان آرزوها. من هنوز عاشق بابا لنگ درازم با جرویس دوست داشتنیش. من هنوز هم معتقدم باید در یک صبح رویایی آقای دارسی بیاید و دستت را بگیرد. هنوز هم با بردهای علی دایی شاد می شوم و با هر باختش تا یک روز حوصله حرف زدن با کسی را ندارم. من هنوز هم هر شنبه که می شود یک لیست بلند بالا از کارهایی که باید تا آخر هفته انجام بدهم تهیه می کنم و آخر هفته از اینکه به نصفی از آن ها هم عمل نکردم عصبانی می شوم.
من از اینکه همه ی اینها هستم خیییلیییی هم خوشحالم. حد اقل باعث می شود یک دوست از یک جای دور با دیدن هر کدام از این ها یاد من بیفتد.
+ the moment of the truth
the moment of the truth اسم مسابقه ای هست که از کانال mbc4 پخش می شه. برای کسانی که اصلا این مسابقه رو ندیدن یه توضیح مفصل بدم که جواب سوال های این مسابقه دو حالت بیشتر نداره یا yes و یا No و این سوالات شامل خصوصی ترین امور زندگی آدم می شه. مثلا جلوی زن طرف از مرد می پرسه تو تا حالا به زنت خیانت کردی؟؟!!؟؟ خب اگه فکر می کنید که در اینجا مرد راحت می تونه بگه نه و از این سوال بگذره سخت در اشتباهید!!! چون سیستم دروغ سنجی که در این برنامه هست نمی ذاره هیشکی از زیر دستش در بره.
هر زمان که شرکت کننده یه جواب اشتباه بده (یعنی دروغ بگه) کل پولی که تا اون موقع برنده شده بود از دستش می ده. برای همینم شرکت کننده ها این حق رو دارن که هر موقع که خواستند بگن تا همین جا بسه و دیگه ادامه ندن. مثلا باید 4 تا سوال درست بگی تا 25 هزار دلار ببری و باید 16 تا سوال پشت سر هم درست جواب بدی تا 100 هزار دلار ببری. بیشترین میزان جایزه هم 500 هزار دلار هست ولی از اون جایی که هرچی از مسابقه بگذره سوالات خانمان برانداز تر می شه!!!!!! هیشکی حاضر نیست دیگه ادامه بده. (یعنی راستش من تا حالا ندیدم کسی این ریسک رو بکنه و ادامه بده!!!)
برای مثال یه بار یه زن و شوهر شرکت کرده بودند. بعد از شوهره پرسیدند بعد از اینکه بچه دار شدی میل ج.ن.س.یت به زنت کاهش پیدا کرد؟ آقای شوهر گفت نه و زن هم خییلییی خوشحال شد. بعد از چند تا سوال دیگه ازش پرسید تو تا حالا با دوستای زنت رابطه ج.ن.س.ی داشتی؟ شوهر بعد از کلی مکث کردن و سرخ و سفید شدن گفت بله و زنش کلی گریه کرد!!!!!
بعدش اینقدر خود مرده ناراحت شد که گفت دیگه نمی خوام ادامه بدم و 100 هزار دلار رو برد.
------------------------------------------------
خب اینا رو گفتم که بگم اونایی که منو از نزدیک می شناسن میدونن که من همیشه (و البته به اشتباه!!!) تا می دیدم یکی با یکی مشکل داره می گفتم پس چرا اینا طلاق نمی گیرن؟!! کلا تنها گزینه ای که اول از همه به ذهنم می رسید همین طلاق گرفتن بود. بعد از دیدن این برنامه دیدم 4 حالت به حالت هایی که باعث می شه من در آینده به طلاق فکر کنم اضافه شد
1. اول اینکه به شوهرم بگم توو این مسابقه شرکت کنیم و اوون بگه نه! خب پس معلومه که حتما یه ریگی توو کفششه و نمی خواد یه اسراری بر ملا بشه پس در نتیجه باید طلاق گرفت
2. حالت دوم اینه که قبول کنه شرکت کنه و یه سوال ازش بپرسن. مثلا: اگه برگردیم به چند سال قبل آیا حاضری دوباره باهاش ازدواج کنی؟ و اون بگه نه! خب اینجا دیگه تکلیف معلومه. آدم باید طلاق بگیره دیگه
3. حالت بعدی اینه که همین سوال رو بپرسن و اون بگه آره ولی جواب بدن که دروغ گفته. (یعنی مثلا یه جورایی جلوی من روش نشده راستش رو بگه). خب در این صورت چون پول زیادی هم از دستمون می پره پس دیگه هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی باقی نمی مونه و آدم باید فوری طلاق بگیره!
4. و حالت اخر اینه که کلا همه چی بر طبق میل من پیش بره. یعنی شوهر راضی بشه که در مسابقه شرکت کنه و جواب هایی هم که می ده مورد رضایت من باشه. بعدش آقای مجری ازش بپرسه می خوای ادامه بدی واسه پول بیشتر وبعد شوهر بگه نه دیگه بسه!!! خب در اینجا بر میگردیم به حالت اول. یعنی حتما یه ریگی توو کفشش بوده که دیگه نمی خواد ازش سوال کنن . پس در نتیجه دوباره باید طلاق گرفت
نتیجه گیری: اون هایی که مثل من فکر می کنن لطف کنن ازدواج نکنن و الکی یکی دیگر رو بدبخت نکنن
"گاهی اوقات به جای آنکه بخواهم اثبات کنم که من مختارم و جبری در کار نیست، از دست و پا زدن های بیهوده خسته می شوم و در برابر حوادث سر تعظیم فرود می آورم و می پذیرم که اختیاری نیست و همه چیز جبر است... همه چیز را رها می کنم تا زندگی مرا با خود ببرد به هر آنجا که می خواهد... "
منبع: http://mashdonalds.blogspot.com/
پی نوشت: حرفایی رو که می خواستم بزنم قبلا بقیه گفتند! حوصله فکر اضافی واسه نوشتن یه حرف اندوهگین ناک جدید هم ندارم. ولی اگه اختیار داشتم این دو هفته رو از زندگیم حذف می کردم و دوباره می نوشتمش
همه ی خبرگزاری ها دیشب و امروز پر شده بود از خبر اعدام شهلا جاهد. اینکه اعدام خیلی خیلی وحشتناکه شکی توش نیست. اینکه حتما یکی از اعضای خونواده مقتول باید صندلی رو از زیر پای قاتل بکشن که دیگه خیلی وحشتناکه. من خودم دیشب از خوندنه مطالب خیلی افسرده بودم. مخصوصا از مطلبی که آقای رشید پور نوشته بود.
کل مطلب خیلی دردناکه خلاصه ولی روی حرفم با اونایی که امروز می خوان از شهلا جاهد یک اسطوره بسازن و هرچی فحشه نثار مادر و پسر لاله می کنند که صندلی رو از زیر پای شهلا کشید. می خوام بدونم شما اگه خودتون 8-9 سال بیشتر نداشتید ظهر از مدرسه میومدید خونه ، جنازه مادرتون رو غرق خون می دیدین چیکار می کردین؟ یک لحظه تصور کنید که یکی 37 بار چاقو رو کرده توو بدن مادرتون اونوقت چه حسی نسبت بهش دارین؟ چرا توقع داریم که این پسر بچه همه ی اون صحنه ها از ذهنش پاک شه؟
اصلا آقا جان شهلا هیچ تقصیری توو قتل نداشته خوبه؟ (کما اینکه چیزایی که تو پروندش برای اثبات گناهکاریش بود چیز دیگه ای می گه) اینکه با اومدنش توو زندگیه یه مرد زن و بچه دار یه خانواده رو خراب کرده جای تقدیر داره؟ کجای دنیا همچین چیزی مقبوله (جز این مملکته خراب شده که تازه قوانین چند همسری هم براش وضع می کنن)
پی نوشت: من اگه جای پسرای محمد خانی بودم تا آخر عمرم پدرم رو به خاطر حماقتاش نمی بخشیدم! و شدیدا معتقدم که اون هم باید مجازات می شد
+ شاید این شنبه بیاید شاید!!
از اول شهریور تصمیم گرفتم که برم کلاس زبان و به طور خییللیی جدی برای ایلتس بخونم (نه مثل مسخره بازیهای دفعه ی قبل). خب کلی بی حوصله و بی انگیزه بودم. همش با خودم می گفتم از اول هفته بعد دیگه شروع به خوندن می کنم. بزرگترین انگیزمم این بود که کلی پول دادم!!! مثلا می خواستم دچار عذاب وجدان ناشی از پول حروم کردن نشم. هفته ها گذشت و دریغ از اینکه من لای کتابی رو باز کنم. دیگه خجالت می کشیدم بس که به استاد لبخند می زدم که ای وای من دوباره تمرین حل نکردم. بعد با خودم گفتم ببین بیا با خودت صادق باش! تو که الان حال و حوصله ی زبان خوندن نداری پس الکی نگو هفته ای دیگه شروع به خوندن می کنم! واسه همین یه برنامه واسه خودم نوشتم گفتم خب پس من به طور جدی از اول آبان به مدت دو ماه برای آیلتس می خونم. امروز خیلی اتفاقی!! فهمیدم که دوم آبان هست و من همچنان به طور جدی در پی پیدا کردن راهی برای پیچوندن امتحان هستم. از یافتن دانشگاه هایی با حداقل زبان ۶ گرفته تا ایمیل زدن به به اساتید محترمی که بگی به خدا من قول می دم یه بار دیگه بعدا امتحان بدم!!
راستی کلاس زبان هم هفته ای دیگه تموم می شه و دریغ از حتی یک اپسیلون بهره برداری توسط اینجانب!
+ رفتم که رفتم
بابای من خیلی صدای مرضیه رو دوست داشت و داره البته! یادش بخیر اون موقع ها که کوچیک تر بودیم هروقت مهمونی میومد خونمون بابام اون فیلم کنسرت معروف مرضیه رو اکران می کرد و من و خواهرم کلی غر می زدیم که الان مجبوریم 3 ساعت اینو تحمل کنیم!! خب البته بزرگتر که شدم همه چی عوض شد. بماند که خودم چندین بار اون کنسرت رو تنهایی تماشا کردم و کلی هم لذت بردم.
دیروز خبر فوت مرضیه رو که شنیدم می دونستم که الان یه سری گروهک سیاسی ازش سریع بهره برداری می کنند امروز دیدم خبرگزاری منتسب به مجاهدین گفته بود که: خانم مرضیه که به عنوان مشاور ارشد رئیس جمهور (رجوی) انتخاب شده بود در سال های آخر عمرش علی رغم بیماری که داشت اشرف گونه علیه رژیم مبارزه می کرد!!!!!
یعنی می خوام بگم حاااااللللم از هر چی سیاسیته به هم می خوره دیگه!
اینقددددررر حس خوبیست که آدم ببیند چیزهایی رو که باید می گفت را یکی دیگر زودتر شهامت گفتنش را داشته!! مثلا هدیه http://jense-akhar.persianblog.ir/ گفته:
"حس می کنم در آن سال های دور
وقتی که روی صندلی نشسته بودم
توی ردیف سوم از سمت چپ دیوار نمازخانه ی مدرسه
وقتی که ورقه ی سوال های امتحان ورودی پیش دانشگاهی جلوی رویم بود
حس می کنم از همان سال ها
وقتی صدا پیچید که فهماند به من
تمام رویای دانستنم از دست رفته
حس می کنم از همان سال ها
از همان روزها
از همان لحظات هنوز تلخ
که فهمیده شدم که من آدم "نتوانستن" شدم ام
از همان لحظه ها
از همان وقت
از همان وقت
ترسیده ام از پیروزی
از اول بودن
از توانستن
حس می کنم که ترسیده ام از آن نرسیدن بزرگ
حس می کنم هنوز دارم تنبیه می کنم خودم را"
و من یادم می آید که چقددددر من هم آدم نتوانستن ها شده ام. چقددددررر این روزهاا بیهوده می دوم و هنوز اندر خم همان کوچه ی اولم!!
+ شکواییه;)
همیشه به این فکر می کردم که دنیای ما با بعضی ها خیلی فرق داره. همیشه هم می گفتم که نمی دونم ما داریم درست میگیم یا کار اونا درسته. ولی الان فقط اینو می دونم که هیچ وقت دلم نمی خواد شبیه اونا باشم!!
دختره پاشده اومده کلاس زبان (حالا بماند چه جوری اومده) یک ساعت داره واسه استاد ناز و عشوه میاد که این Cd که به من دادین بلد نیستم راه بندازمش لطفا شماره موبایلتو بده تا زنگ بزنم ازت بپرسم. هر چی بهش میگه بابا این اصلا راه انداختن نمی خواد بذاریش توو لپ تاپ می خونه ، مگه حالا ول می کنه !!! حالا باز خدا رحم کرده استاده خیییللللییی بد قیافه هست من نمی دونم اگه یه کم قیافه داشت چی می کردن این دختراا؟ نیم ساعت دیگه گذشته می گه شما چی خوندین؟ واسه ادامه تحصیل کجا می رین؟ چرا تا حالا نرفتین و..... هزار تا سوال شخصیه دیگه. انگار نه انگار که ما هم آدمیم توو کلاس و همین جوری نیم ساعت داره وقت کلاس به خاطر کنجکاوی خانم هدر میره. چند دقیقه بعد جلو همه آیینه از کیفش درآورده و رژ لبشو ترمیم می کنه!! آخر کلاس هم می گه استاد من تمرینو براتوون ایمیل میزنم بعد توو فیسبوک براتوون کامنت می ذارم که تمرین رو فرستادم!!!! بنده خدا استاده هاج و واج مونده بود میگه تو چه جوری می خوای برا من کامنت بذاری؟ مگه جز فرندای منی؟ اصلا من ایمیل رو زودتر چک می کنم که!! می گه خب پس اگه اجازه بدین ادتون کنم!!! ویا مسیج بفرستم. نا گفته پیداست که احتمالن هدفش اینه که اون هزارتا عکسی که توو فیسبوک گذاشته تا خدای ناکرده نکنه کسی نفهمه که فلان جاها رو رفته و فلان قیافه ها رو از خودش درآورده، در معرض دید باشه
---------------------------------------------------
پی نوشت: من اصلا در مرحله ای نیستم که قضاوت کنم کار اون غلطه یا درسته. چون فکرم یه چیز می گه ولی بازتاب جامعه یه چیز دیگه! چیزی که خوب فهمیدم اینه که هر چی لوس تر و ننر تر باشی بیشتر کارت راه میفته. هر چی بیشتر ناز و غمزه بیای و گیر بدی به طرف بیشتر می خوانت. حالا یا اون دخترا خییلی بد بختن که کعبه ی امالشون شده یه پسری که حداقل هیچ چیز خاص تری از بقیه نداره که بهش بیارزه اینقدر خودتو کوچیک کنی یا لیاقت اون مدل پسرا از این بیشتر نیست که بخوان منت کشی یه ادم احمق رو بکنن
- قانون مرفی یعنی این که من دو هفته عین اسکل ها پای pmc و TV Persia می نشستم تا این آهنگ گروه 25 رو گوش کنم ولی اصلا نمی ذاشتش حالا که دانلودش کردم 24 ساعت دارن پخشش می کنند.
- امروز داشتم full text مقالم رو می خوندم دیدم ای بابا چقدر بعضی جاهاش چرت و پرته :D حالا اگه دوستان می خوان بگن تا ایراداتشو بگم تا یه erratum روش بنویسن وگرنه خودم این کار رو می کنم:D;))
- نمره ی 6.5 آیلتسم آرزوست!!!!!!!! (یعنی تا قیام آل محمد باید امتحان بدم من)
به یاد دوران دبیرستان که اشعار محمد علی بهمنی، قیصر امین پور، عبدالملکیان و.... را زندگی می کردم!!
"میشود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
میشود از رد باران رفت
میشود با سادگی آمیخت
میشود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
. . .
جای من خالیست
جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست
. . .
جای من در زندگی خالیست . . ."
(از شعر "مهربانی را بیاموزیم")
این شعر ها را از دست ندهید:
http://www.saberkakaei.blogfa.com/
http://faslepanjom.parsiblog.com/
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش میشد. زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید. یک چنار پر سار. صفی از نور و عروسک بود... یک بغل آزادی بود... زندگی در آنوقت حوض موسیقی بود... طفل پاورچین پاورچین دور شد در کوچه سنجاقک ها. بار خود را بستم
هیچ کجای زندگی تصویری که از آینده ام داشتم چیزی نبود که الان هستم. این همان چیزیست که اسمش می شود واقعیت زندگی و مدام باید حواست باشد تا تالاپی نخورد توی سرت. یعنی باید انقدر پخته باشی تا رویاهایت واقعگرایانه تر باشد . پختگی به این معنی نیست که تمام رویاهایت تحقق یابد به این معناست که تاریخ مصرف همه اتفاقات را بدانی و تمام زندگیت را به تحقق یک رویا گره نزنی.
پی نوشت: ده روزی هست که از accept شدن مقاله ام گذشته. هر چی فکر می کنم در حس خوشحالی مفرط نیستم. البته اگه پارسال بود قطعا نوع شادمانی فرق می کرد! پختگی یعنی همین که بفهمی بعضی از اتفاقات هم آنقدر ها هم که فکر می کردی مهم نبودند!!
پی نوشت 2 : قرار بود خیالم از جانب زبان که راحت شد یک دل سیر به پروژه بپردازم که امتحان هفته قبل تیر خلاصی بود بر این آرامش:D تا اطلاع ثانوی بی خیال زبان و مقاله و ... و تنها به یادگیری رقص اسپانیایی می پردازیم
+ وقتی که مورینیو گریه می کند


واااااااااایییییییییییی من الان یه ویدئو کلیپ دیدم که از خواب و خوراک و زندگی افتادم
مورینیو با اون همه غرورش (و البته زیباییش
) بعد از مراسم خداحافظی از اینتر داشت گریه می کررررررررررررررد. اونم نه از این گریه های الکی شونه هاش داشت تکون می خوووووووررردد. 
بابا نکنین. جان خودتون از این کارا نکنین اونوقت اگه من تلف شدم کی می خواد جوابگو باشه خب؟؟!!؟؟
پی نوشت:حالا باز خوبه علی دایی نبود وگرنه دیگه کار به این 4 خط نوشته هم نمی کشید
من این روزها بالاترین را می خوانم حالم به هم می خورد از این همه منم منم کردن های آدم هایی که فکر می کنند با چند تا حرف شیک و دهن پر کن می شود یک جامعه ی مصیبت زده را با n طرز فکر مختلف -که هر کدام فکر می کنند خودشان محق هستند- را درست کرد. البته اصولا درذات ایرانی ها نوشته اند که انتقاد پرستیژ آفرین است!! مخصوصا اگر طرف مورد انتقادت آدم بزرگتری باشد و کارهای کمابیش مفیدی هم انجام داده باشد!
برایند این نوشته ها می شود اینکه آدم خودش را در حد گسترده ای به خری بزند. نه سراغ فیسبوک برود نه وبلاگی بخواند و دل خوش کند به سرگرمی هاو بدبختی های خودش.
در راستای دل خوش کردن به این سرگرمی ها دیروز با مهمان هایی که همچنان رسم دید و بازدید بهاریه را به جا می آورند داشتیم فوتبال پرسپولیس-تراکتور را می دیدم. وقتی پرسپولیس یک گل عقب بود دوربین برای لحظه ای قیافه ی آشفته ی علی دایی را نشان داد. یکی از مهمان ها (که خانمی 48 ساله هست) گفت: وااای تو رو خدا اینو بزنید کاناله دیگه من اصلا تحمل ندارم دایی رو ناراحت ببینم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با خودم گفتم خدایا هزار مرتبه شکر. فکر می کردم هم چین خل و چلی مثل خودم هیچ جا پیدا نمی شود!!
با انتشار خبر مرگ نویسنده ی "ناتور دشت"موج عجیبی در وبلاگ ها راه افتاد که ای وااای ما با این کتاب زندگی می کردیم و از این حرفا... دیدم موقعیت خوبیه برای اعتراف کردن به یکسری مسائل:
1. من هنگام خوندن کتاب ناتور دشت و عقاید یک دلقک اینقدر به اعصابم فشار اومد که پشت دستم و داغ کردم دیگه از این کتابای افسرده وار نخونم. و هیچ وقت هم درک نکردم چطور بعضی ها می گن باید سالی 7،8 بار این دو تا کتاب رو بخونن!!
2. گذشته از کتاب، در زمینه ی موسیقیایی من هیچ وقت نتونستم با آهنگای نامجو ارتباط خوبی برقرار کنم
3. آقا جان من تا حالا حتی پنج دقیقه هم از فیلم لاست رو ندیدم
آخیییشششش راحت شدم
← صفحه بعد


نظرات ()